تفکر اقتصادی حاج آقا

 خيابان وليعصر خيلى شلوغ بود. فكر كنم فاصله بين ميدان وليعصر تا ابتداى تخت طاووس۴۰ دقيقه طول كشيد و ما هنوز وارد تخت طاووس نشده بوديم. هوا خيلى گرم بود و نمى شدشيشه ها را بالا كشيد اما سروصداى بيرون هم خيلى سرسام آور بود. اما چيزى كه باعثشده بود، من وضعيت موجود را تحمل كنم، ترانه كاليفرنياى گروه «ايگلز» بود. تازهوارد خيابان تخت طاووس شديم كه موبايلم زنگ زد. پيش شما ره اى كه روى صفحه موبايلمظاهر شده بود، از رشت بود اما شماره تلفن را نمى شناختم. جواب دادم، صداى آن طرف خطاصلاً آشنا نبود اما صاحب صدا انگار مرا خوب مى شناخت.

صداى ضبط ماشين زيادبود و من در لحظات اول حتى شك كردم كه صداى آن طرف خط مردانه است يا بچه گانه. صداى «ايگلز» كه كم شد، تازه صداى آن طرف خط را شنيدم كه خودش را «حاج مرتضى» معرفىمى كرد. با لهجه غليظ رشتى سعى مى كرد، رابطه فاميلى خودش را به من بفهماند و منتازه فهميدم كه او «حاج مرتضى رحمانى» شوهر عمه مادرم است. «حاج مرتضى» روحانى بودو من حدود ۸ سالى مى شد كه او را نديده بودم. از اينكه صداى ضبط ماشين زياد بود،خجالت كشيدم و عذر خواستم اما حاج مرتضى بدون توجه به عذرخواهى ام، سعى مى كرد،آدرسى را در خيابان كريم خان زند، به من حالى كند. آدرس را نوشتم و حاج مرتضى از منخواست فرداى آن روز به ديدارش بروم. به شدت به فكر فرو رفتم. حاج مرتضى رحمانى،روحانى صاحب نفوذ و صاحب مقام از من چه مى خواست به ياد بحث هاى سياسى چند سال پيشافتادم كه معمولاً بين من، خسرو و بروبچه هاى قوم و خويش با حاج مرتضى رحمانى درمى گرفت.

جنگ لفظى ما هميشه مغلوبه بود و در حالى كه ما نمى توانستيم از خطقرمزهايش رد شويم. او خطوط عاطفى اعتقادات ما را هم مى شكست و رد مى شد. خوب يادمهست كه خسرو در همان روزهاى به يادماندنى، از حاج مرتضى خوشش نمى آمد و حتى يك باربا سنگ، شيشه تويوتاى زرد رنگ حاج آقا را شكست. خسرو معتقد بود، يك روحانى نبايد،خودروى لوكس سوار شود. كارى نمى شد كرد. اين تفكر جوانى ما بود و حاج مرتضى هم نمىتوانست با خسرويى كه رودررويش ايستاده بود و اعتراف مى كرد كه شيشه ماشين او راشكسته است، كارى بكند. فرداى آن روز، در حالى كه چند شاخه گل در دست داشتم، واردساختمانى شدم كه حاج آقا رحمانى آدرس داده بود. من را به دفترى هدايت كردند كه (روىدرش) نوشته شده بود، «دفتر مديرعامل». خانم محجبه اى من را به داخل هدايت كرد و منبايد به درخواست او، چند لحظه صبر مى كردم «تا حاج آقا تشريف بياورند.» چندثانيه اى طول نكشيد كه حاج مرتضى رحمانى از پشت ميز بزرگ وارد اتاق شد.

چهره او تغيير زيادى نكرده بود اما موهايش سفيدتر از گذشته ديده مى شد. همديگر را در آغوش گرفتيم و روبوسى كرديم. با همان لهجه غليظ اش از حال و روزمپرسيد و گفت كه هر روز مطالب من را در روزنامه شرق مطالعه مى كند. پشت ميز كه نشست،پكى به سيگار نيمه جان زد و من از ميان دودهاى آبى رنگ سيگارش، ديدم كه موهاىسروصورتش سفيد شده و زير چشم هايش گود افتاده است. چند لحظه اى به هم نگاه كرديم وطبق معمول، «اخبار بورس و سهام» شد موضوع گفت وگوى پرويز گيلانى با طرف مقابلش. برخلاف خيلى ها كه صحبت هاى پرويز گيلانى را فقط گوش مى كنند، حاج مرتضى يادداشت هممى كرد و هر چند ثانيه اى با سئوالات فنى خود، مسير صحبت هاى من را تغيير مى داد. صحبت هاى من در مورد بورس كه تمام شد، حاج آقا بلافاصله به سئوالى كه هنوز مطرحنكرده بودم پاسخ داد. «اينجا دفتر مركزى شركت سامان بافت است كه پارچه هاى كت وشلوار، توليد مى كند. من مدير شركت هستم و بخشى از سهام آن را دارم. شركت سهامى خاصاست و به هيچ عنوان از سوبسيدها و امتيازات دولت، استفاده نمى كند. ما به كشورهاىايتاليا، آلمان، فرانسه، كانادا و حتى انگليس، پارچه هاى درجه يك، صادر مى كنيم. وضعيت شركت عالى است و ۱۵۰ كارگر آن هم از اوضاع ابراز رضايت مى كنند

حاجآقا بعد از اين مقدمه كوتاه بلافاصله رفت سر اصل مطلب، «مى خواهيم شركت را واردبورس كنيم، بگوييد چه بايد كرد؟» برايش توضيح مى دهم كه شركت آنها، بايد سرمايهمورد نياز را داشته و صورت هاى مالى منظمى در چند سال گذشته منتشر كرده باشد.به اوگوشزد مى كنم كه سودآورى شركت در سه سال گذشته و ارائه طرح ها و برنامه هاى منظمبراى چند سال آينده، در پذيرش شركت در بورس، تاثير زيادى دارد. حاج مرتضى از منمى خواهد كه با هم سرى به كارخانه «سامان بافت» بزنيم. كارى كه نداشتم، بنابر اينپذيرفتم. سيگارى روشن كرديم و چند لحظه بعد با يك خودرو مدل بالا به سمت كارخانهراه افتاديم. برايم خيلى عجيب بود كه مدير يك كارخانه، روحانى باشد. خيلى كنجكاوبودم كه ببينم رفتار او با كارگران و برعكس رفتار كارگران با او چگونه است.

وارد كارگاه نساجى شديم، باورم نمى شد اما همه دستگاه ها جديد و مدرن بودندخط توليد با نظم خاصى كار مى كرد و كارگران با لباس هاى يك دست، مشغول كار بودندصداى موزيك ملايمى فضاى كارگاه را پر كرده بود و تميزى كارگاه به شدت قابل رؤيتبود. حدود دو ساعت در كارخانه چرخيديم و هر لحظه كه مى گذشت به مديريت حاج مرتضىاحسنت مى گفتم. نزديك ظهر بود و حاج مرتضى دستم را گرفت و با هم به نمازخانه شركترفتيم. من هم وضو گرفتم و مثل ۵۰ كارگرى كه منتظر اقامه نماز بودند، در صف جماعتقرار گرفتم. اعتراف مى كنم بعد از سه سال در نماز جماعت شركت مى كردم. نماز كه تمامشد با هم به ناهارخورى شركت رفتيم. سر ميز غذا، حاج مرتضى، دستم را گرفت و گفت: تصميم دارم، پس اندازم را در بورس سرمايه گذارى كنم. با خودم گفتم، حاج آقا حتماً۱۰۰ ميليون تومانى سرمايه دارد اما خودش گفت ۵ ميليون تومان پس انداز دارد ومى خواهد با راهنمايى من آن را وارد بورس كند. او از من خواست سهام خريدارى شده رابه نام تنها دخترش، مريم، ثبت كنم. با حس غريبى كه داشتم از كارخانه حاج مرتضى خارجشدم. خوشحال بودم از اين كه، مى ديدم تفكر سرمايه گذارى و تفكر سهام دارى به صورتقابل ملاحظه اى رشد كرده و مورد پسند واقع شده است.

مگر روحانيون،انقلابيون يا صاحب منصبان حق ندارند در بورس سرمايه گذارى كنند؟ اين كه افرادى ازمناسبات خود سوءاستفاده كنند و برپايه اطلاعات نهانى دادوستد كنند موضوع ديگرى استاما هيچ كس يادش نمى آيد كه شرع مقدس يا قانون جمهورى اسلامى، روحانيون را ازسرمايه گذارى منع كرده باشد. ياد خسرو افتادم كه روزگارى روى ماشين هاى مدل بالا،تف مى كرد و حالا خودش عاشق ماشين هاى مدل بالا بود. با اين حال خسرو هم اگر در آنلحظه كنار من بود، قطعاً به مديريت و تفكرات اقتصادى «حاج آقا» احسنتمى گفت.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پرويز گيلانی( شرق)

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید